ناگهان چقدر زود دیر می شود.من ترانه هستم.همین

همه نوشته های من..ترانه هام ستاره نیس که بشمرم تا تو بیای ردیف شعرای منی حتی اگه خودت نخوای

ما هستیم
نویسنده : عطیه علایی - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤
 

من هنوز زنده ام......

میام خدمتتون...........

حالمم خوبه خوبه.....

به کوری چشم بعضیا.........


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : عطیه علایی - ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۳
 

من یه وبلاگ دیگه داشته باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب یه ذره دلم تنگ شده برا اینجا.....


 
comment نظرات ()

 
سلاااااااااام..آخر....
نویسنده : عطیه علایی - ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳٠
 

هنوز هم هی سرت را بالای ستاره میگیری؟؟؟؟

پشت این آسمان، آسمان دیگری است....باز هم پر از ستاره...

پشت آن آسمان باز آسمان دیگر....پر از واژه و پری....

زبان بینهایت...همین اختلاط اشاره و لبخند است.....

تو چرا از خواب دیشبت، هی برای آینه سخن میگویی؟؟؟؟

آینه تعبیر همین معانی آسان ماست.....باور کن....باورکن....

من میرم...میرم که یه چیز بزرگ رو بدست بیارم...خیلی کوچیک شدم...اونقد که حتی تویمردابای کوچولوهم غرق میشم...اما یکی دستمو گرفته...میخوام باهاش برم...خودمو بسپرم بهش...تا مواظبم باشه...میخوام سرمو بذارم رو سینش...گریه کنم...به همون اندازه که اون برام اشک ریخته...میخوام بهش بگم...نه نمیگم....میخوام بهش ثابت کنم...که دوسش دارم...میخوام بشم مثه اونموقع ها که صورتمو با سرانگشتش نوازش میکردو....میخوام مال خود خود خودش باشم....میخوام مال خود خود خودم باشه...من دیگه نمیترسم...چون خودمو بهش سپردم....

آی انسان بزرگ، هیچ در یاد تو هست، که گل سرخ بهاری بودی، کودکی را تو به خاطر داری، که ز اندوه فراری بودی، کودکی فصل بهاران تو بود، گیسوانت چو گل ابریشم، رخ تو چون گل زیبای بهار، لب تو غنچه سرخ، اشک تو اختر شبهای بهار، دست تو چون گل یاس، عطر تو عطر فریبای بهار، چشم تو چشمه عشق، قد تو همچو نهال، در سراپای تو معنای بهار، عاقبت ای همه شادابیو ناز، کودکی رفتو جوانی آمد، دوره عمر تو تابستان شد، تب تو تند شد از گرمی مرداب نبوغ، تا که بر آتش خود آب زنی، دل به دریای جوانی دادی، همچو شیری چالاک، پی آهو به درو دشت و چمن افتادی، گل صد رنگ جوانی هارا از درختان چیدی، لذت گرمی تابستان را در جوانی دیدی، مست نیرو شدیو مست نشاط، به زمینو به زمان خندیدی، دست تو چون تن و دل گرم کویر مشعل روشن پیروزی بود، روح بیطاقتو عصیانگر تو روزو شب فکر جهان سوزی بود، کم کمک فصل جوانی ها رفت و تو پاییز شدی، سخت دلتنگو غم انگیز شدی، رفت از گلشن تو بلبل باغ، داد آن بلبل مست جای خود را به کلاغ، رفت پاییزو زمستان آمد فصل نابودیه بستان آمد، برف بارید به موی تو بسی، زیر این برف نداری نفسی، موی تو برف زمستانی شد ، آفتاب سبزی بستانی شد، زندگی شد قفسی تنگو تو چون مرغ اسیر، در فضای قفسی، در تنت تاب نماند، که برانی ز حریمت نفسی، ره برگشتن نیست، ناگریزی که به پایان برسی، آی انسان بزرگ، چهار فصل تو به پایان آمد ، کم کمک لحظه فرمان آمد،‌ناز تو رفتو نیازت خوش باد، لحظه گرم نمازت خوش باد، بر در رحمت دوست ، نیمه شب سوزو گدازت خوش باد، تا نفس هست، خستگان را بنواز، روح بیچاره نوازت خوش باد، هیچ دانی به کجا خواهی رفت، سفری دورو دراز، سفر دورو درازت خوش باد......

حرفهای ما هنوز ناتمام...

   تا نگاه میکنی وقت رفتن است.....

           باز هم همان حکایت همیشگی.....!!

پیش از آنکه باخبر شوی،

                 لحظه عظیمت تو ناگزیر میشود....

آه ، ای دریغو حصرت همیشگی

 ناگهان چقدر زود دیر میشود.....!!!!

نمیخواد که سخت بگیری ....

                    خیلی ساده، خداحافظ.....

   ما هم رها شدیم..

         که این خود اتفاق است..


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : عطیه علایی - ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧
 

سلااااام به همه خوش اخلاقای مهربون که کیف میکنم از اینکه باهاشون دوستم...

درشت نوشتم همه بخوننا..غر زدن ممنوع...حتی شما دوست عزیز...چشم

این آپ یکم مال متولدین ماه خودمه...از اونجا که خیلی متولدین این ماه دوست داشتنین خواستم بیشتر باهاشون آشنا شیدگاوچرانفرشتهاز خود راضی

مشخصات کلی متولدین بهمن ماه:

بهمن:آرمان ایده آلیسی...سمبل:ظرف...عنصروجود:هوا...شعار:من میدونم...سنگ خوش یمن:یاقوت کبود...سیاره :اورانوس...فلز وجود:اورانیوم...شخصیت :ثابت...رنگ محبوب:آبی آسمانی...فعال پیشرو متفکر فکردهنده ایده آلیست...
بسیار حسّاس ،  استوار و ثابت قدم ، واقعاْ عاقل و تودار ، بدون ریا و تزویر ، انسان واقعاْ خوب ، دانا ، خونسرد ، رک گو ، روی خودش بیش از دیگران حساب می کند ، مستقل ، منطقی ، عاشق بشریّت و انسانیّت ، فکر دیگران را می‌خواند ، ثابت قدم ، آرامش دوست ، کمک رسان ، آسان زندگی می کند ، پرسه زدن را دوست دارد ، دارای حسّ ششم قوی ، علاقه مند به دوستان ، آزادیخواه ، بلند پرواز ، رام نشدنی ، هر جا برود بر می گردد  ، جاه طلب ، از اقرار به گناه منزجر است  ، دوستان بسیار زیادی دارد ، رازدار و تو دار ، اجتماعی ، تا حدودی خودخواه و مغرور ، انتقاد را قبول ندارد ، فرشته خو ، از تعریف لذّت می برد ، راه و روش خود را به طور دائم تغییر میدهد ، منافع خود را به خاطر دیگران به خطر می اندازد ، سخاوتمند مخصوصاْ در دوستی ، دوستی او عمیق و شکوهمند است ، ولخرجیش از روی عقل است ، خوش قلب و مهربان ، کم‌حافظه ، بهترین مشاور ، پرحرکت و بی‌قرار ، کم علاقه به اصول سنتّی و قدرشناس.

 او متعلق به همه جا همه کس است اما درعین حال از آن هیچکس نمی‌باشد.

آپ بعدی یه مطلب راجع بع رپ خوناس...به درخواست ترلان ورفیقاش...دوستای ترلان عاشق منن..منم خیلی دوسشون دارم...÷س به خاطر گل روشون ...نمیدونم هرچی این دوستاش منو دوس دارن...ما با هم بیشتر دشمن خونی هستیم...اتاقمون یکیه...ترسوندمش یه شب که خوابه..تو خواب خفش کنم...یوهاهاهاها..خیلی باحاله..بسکه حرصم میده به خدا...شوخی میکنم دوسش دارم...

یه سوال دیگه...شاید یه نظر خواهی..

کیو از دست دادی که خیلی دوس داری دوباره ببینیش؟؟؟

اگه یه طوری شد که ببینیش دوباره,وقتی دیدیش بهش چی میگی؟؟؟


 
comment نظرات ()

 
باز آمد بوی ماه مدرسه
نویسنده : عطیه علایی - ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۸
 

سلااااااااااام..به همه شیرین زبونا...خواب

دیروز تو دفتر خاطراتم دنبال یه چیزی میگشتم.. یه چیز دیگه پیدا کردم..

دلم یه ریزه شده واسه روزای خوب مدرسم..اسم تموم معلمام تو دفترمه..هرکدومو که میخوندم لبخند رو لبام میومدو یه خاطره ی خوشگل تو ذهنم...

اسمای معلمای خوبمو بعدا مینویسم الان فرصت ندارم..گاوچران

هرمعلمیو که دوس داشتم شیفته درس میشدم...اونقدر با حواس جمع سر کلاسشون بودمو غرق درس میشدم.بعضی موقع ها تو حل مثله ها راه حلایی میدادم که مورد تشویق همه بودمو مزه لبخند شوقی که تو اون لحظه میزدم هنوز میتونم حس کنم...هر روز بهتر از دیروز میشدم..زنگایی که وقتی تموم میشد یکم دلمون میگرفتو..اونقد تو زنگش کیف کرده بودیم که از دلمون نمیومد از کلاس بیرون بریم...معلمایی که فکرو از ذهن دانش آموز میخوندن..معلمایی که جواب سوالامون همیشه تو دستشون بود...بلد بودن راجع به یه موضوع با دانش آموزشون بحث کننو همیشه پیروز خودشون بودن...زنگایی که توشون کیف میکردیمو معلمایی که شوق دوباره دیدنشونو تو کلاسشون نشستن هنوز تو وجودمونه...

 کلاسایی هم بود که بعد از کلاس تقریبا هیچی نفهمیده بودم ...یا مشغول نوشتن اس او اسای آنچنانی برا ردیف بغلیمون بودیم..کلی شیطونی میکردیم...گاهی مشقای زنگ بعدمونو مینوشتیم...و کلی کارای دیگه که فقط این زنگو حظور فیزیکی تو کلاس داشته باشیم...زنگایی که بودنو نبودمون تو کلاس فرقی نداشتو وقتی که تموم میشد همه یه آخیش از ته دل میگفتن...

خوب من تو مدرسه شاگرد خوبو اول بودمو شاید جز بچه درسخونوای کلاس..ولی الان دانشگاه یکم لوسه..خوش گذشتا ولی همه یکم کوچولو بودنو آدم از رفتارای بعضیا حوصلش سر میرفت ولی رفته رفته داره بهتر میشه تازه بد تر از همه اینکه شاگرد اول نیستمو فقط دنبال گرفتن نمره قبول ..

ولی نه دیگه میخوام دیگه اینجام شاگرد اول شم..روزای خوش مدرسم اینجا هم تکرار شه...عمرا که مثه اون موقع نمیشه..ولی حالا ما تلاش خودمونو میکنیم...

یه شعر خوشکل...

آرومو آرومو سپیده سر زد ...قاصدک از راه رسیدو در زد..

میتپه قلبم...میدونم این بار ...داره میاره.... خبری از یار....

همه وجودم شوق یه دیدار...شادی تو چشمام شده پدیدار....

اشکای شوقم به روی گونم...قاصدک من بگو بدونم...

بگو که تنگه دل دیوونه...بگو از اونکه آروم جونه....

بگو بگو بازم از عسل چشماش....از سبزی لبخند رو سرخیه لبهاش...

بگو آخه وقتی حرف از  دلو یاره ...تمومی نداره تمومی نداره...

تو تب و تاب چشم انتظاری...تردیدو شک خواب و بیداری...

صدای پاهاش هردمو هردم...گم میشه توی صدای قلبم..

تو کوچه های سردو قدیمی...میپیچه عطر خوش نسیمی...

قاصدک انگار میگه که اینبار... رسیده ای یار لحظه دیدار...

بگو که تنگه دل دیوونه....بگو از اون که آروم جونه

فعلا بای بای..


 
comment نظرات ()

 
تولد....
نویسنده : عطیه علایی - ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠
 

از مشرق احساس طلوع میکنم,با شعله های گرم عشق, خونمو پشت بازار تجرد میسازم , رو به دریا. میدونی, میخوام بیکرانه باشم..چشم به راهم ...چشم به راه لحظه های سبز اجابت. چشم به راه پرواز تا شفاخونه وصل...بوی عروج لحظه هامو پر کرده...به بلوغ شاخه ها قسم دلم لبریز اشتهای سیب تجلیه ...میخوام به روستای فطرت برم...در کنار قنات شهود دست و رو بشویم....میخوام مرغابی احساس را به برکه حضور ببرم. دیگه خسته شدم از از هوای آلوده ریای شهر...میخوام قنوت بگیرم تا پرنده پرنده ندبه از دستام به آسمون بره پیشونیم عرق شرم تراوش میکنه...وقتی روزای گذشتمو به یاد میارم ,گونه هام بازیگاه کودکان اشک میشه..,,هر وقت گذشتمو به ذهن میکشونم باید گل استغفارو به لبام بیارمو تو حوض توبه شنا کنم...... ای خدای خوب من..خدای خوب خوب من اونطوری پروازم بده که حتی پر شهودو فراموش کنمو تنها به بیشماری تو توی ذره ها فکر کنم...

همیشه رو لبام گل مناجات بنشونو و دستامو به سمت خورشید پرواز بده....منو همسایت قرار بده و در پناه سایت از قفس روز رهام کن تا به گفتگو با تو , گیسوهای شبو شونه بزنم...

 

حالا تولد...

همه جمع شده اند دور تو امشب...گل بوسه میدن تا بچینی

در جشن تولدت عزیزم....همه انگشترن تو نگینی...

نکا کن هدیه هارو....نگا بادکنکارو.....

همه رقصونو رنگی....عجب شب قشنگی....

تولد تولد تولدت مبارک....مبارک مبارک تولدت مبارک....

تولد آبجی کوچولوی لوسو فوضولوم مبارک....

همراه با بهترین آرزوها....


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : عطیه علایی - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٥
 

سلام... من ترانه نیستم.همین.

خدا ترم تابستون دانشگاهارو از ما نگیره, ترانه یه چن وقته سر درساشه من نیز از این فرصت سو استفاده نموده و به صورت غافلگیرانه جای ایشون‌ آپپپپپپپپپپ میشوم. پسورد وبلاگو از تو کتاب برنامه نویسیش پیدا نموده ام. یوهاهاهاها.

قبلن فک میکردم همه مردم میتونن داستان بنویسن اماااااا...حالا میفهمم که چرا نویسنده های دنیا کمه چون اصولا یکی مثه من دوروبرشون هست. ترانه قصه مینوشت....

هرشب اصرار میکردم یکی از این قصه هاشو برام بخونه... اونوم یه روز میخوند یه روز نه..منم فرداش تو مدرسه چنتا میذاشتم روشو برا دوستام تعریف میکردمو اونم ازم میخواستن که یه روز دفترو براشون ببرم. منمک تا میتونستم مخ ترانرو میخوردم تا بهم اجازه بده دفترو ببرم... البته از اونجایی که به عقیده ترانه یه ذره فوضولمو یه ذره هم زبون درازو... (یه ذرشو قبول دارم خوب شهریوریم دیگه) تحدیدش کرده بودم که بدون اجازش میبرم...تا اینکه یه روز معجزه شدو ترانه جونم اجازه داد دفترو ببرم وقتی اجازرو گرفتم از تعجب شاخام زد بیرون که با من مهربون شدم..البته اجازه نامه این طور بود..ترلان خانوم از چشاتم بیشتر مواظب میشیاااا.... اگه یه خط روش بیافته لهت کردماااا...یه کاری نکن دفعه آخرت باشه .. و خیلی چیزای دیگه....منم گفتم خوب بابا همچین میگه انگار چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بلافاصله جواب گرفتم: ترلان نمیذارم ببری بمونی تو خماریا.. تو دلم خیلی چیزای دیگه هم گفتم..خوب مجبور بودم اگه بلند میگفتم عمرن نمیذاره ببرم...خوب اینم یه جورشه دیگه..تقریبا دشمنای خونی هستیم..البته شانسم نداریم تا یکم مهربون میشیم من خراب کاری میکنمو روز از نو... با اینکه کمربند قهوه ای کاراته دارمو تا یه مدت کوتاه دیگه مشکی میشه ولی نمیدونم چرا زورم بهش نمیرسه..خودشو کشته..میگه شناگر..من ۵ سالم بود دوره شنامو تموم کردم اون ١٢ سالش...میگه کوچیکتر از من بوده عضو تیم تنیس مدرسشون بوده ولی نمیدونم چرا سالای بعدش بدمینتون کار میکرده؟؟؟؟؟ بعدشم شناو شطرنج...ولی رشته اصلیش والیباله؟؟؟؟؟ تقریبا همه کاره ولی ما که ندیدیم..خوب خیلیم دسته کم نگیریمش والیبالو شطرنجش خوبه..... ولی اصلا خوشم نمیاد خیلی لوسه...برا من کلاس میذاره مینویسه...ههه آخه نوشتنو که همه بلدن...منم تئاتر کا میکنم...چشاش دراد که نمیبینه....

ببخشید مثکه خیلی از داستان دور شدیم....حس میگیریم..... کجا بودیم؟؟؟؟؟؟؟

بله دوس جونای ترانه....بامنم دوس شید دیگه گناه دارمااا...تحویلم بگیرید خودش روش کم شه بره...

بردمش دفترو یه اکیپ دورم جمع شدنو شروع کردم به کلاس گذاشتن..............زنگ که خورد دفترو رو میز گذاشتمو رفتیم پایین.....یه دلی از عزا دراوردیم...که کاش از گشنگی میمردمو نمیرفتم.....البته فک نکنید بابت دفتر ناراحتما به غرغرای خانوم فک میکردم..خلاصه اومدیم بالاو دیدیم دفتر نیس... دفتری که قرار بود روش خطم نیافته حالا ناپدید شده بود...کل کلاس بسیج شده بودنو کل ساختمونو گشتن ولی انگار نه انگار که انگار...کلی گریه کردمو به ضرباتی که ممکن بود از دست خواهرم نوش جان کنم فک میکردم......راستی شماره کودک آزاری چن بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه که با کلی استرس رفتم خونه, اول به مامانم گفتم. خدارو شکر ترانه تا ٩ شب کلاس داشت..اومد خونه غوغایی به پا شد که نگو....یه سری کتک خو ردم....تو دلم میگفتم خوب شد گم شد بهتر....ولی دلمم یه ذره میسوخت...مثه ابر بهار گریه میکرد...آخه حتی یه نسخه هم ازش نداشتو آخرین کپیارو برا یه مسابقه فرستاده بود...از فردای اون روز مامانم به مدت یه هفته هر روز میومد مدرسه و پشت بلنگو اعلام میکردن هرکی پیدا کنه جایزه داره..هرکی برداشته بیاره...عزیز دردونه خانوادس دیگه...ولی متاسفانه....از اون روز به بعد هر معلمو دانش آموزو مستخدمو حتی مامان بعضی بچه ها بهم تا منو میدین میپرسیدن دفتر خواهرت پیدا شد؟؟؟؟؟؟؟به من چه اصلا من که کتکمو خوردم ولی ترانه هنوزم که هنوز مخمو میخوره....تا اون سال تموم شدو این خاطره از دفتر خاطرات مدرسه پاک شد ولی از ذهن منو ترانه نه.... فعلا بای بای تا بعدن که حتمن تشریف میارم....

اینجانب ترلان خواهر ١٣ ساله ترانه.متولد ٢۶ شهریور.معدل:١٩:٧۶


 
comment نظرات ()

 
سلام.شایدم...
نویسنده : عطیه علایی - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٢
 

دوباره سلام, دوباره اشک,دوباره مرگ را ناز کشیدن. دوباره...کاش اینجا بودی.همین جا زیر همین سقف.رودررو. این جا هوا بارونیه, شاید بارون...شاید برف...شایدم هیچ کدوم.اگه برف باشه بهتره.

آخه بارون وقتی میاد همه جارو فقط خیس میکنه, همین. برف اما رنگ و بوی زمینو عوض میکنه, برف جای پای آدمارو نگه میداره.زود اونارو فراموش نمیکنه.

از برفو بارون بگذریم.چه کار میکنی با تنهایی,با غریبی,با بی وفاییای ما؟ راستی چرا دائم از این شهر به اون شهر میری؟ نگران نامه هام نیستم که مبادا به دستت نرسه؛ میدونم نامه هایی که آدرسشون توی پاکت , بعد از سلام نوشته شده باشه,حتما-خیلی زود-چشمای تورو زیارت میکنه.

اما دلم میخواد بدونم چرا یکجا نمیمونی.یه روز میگن: مکه ای .یه روز خبر میارن که تو مدینه دیدنت.یه روز کربلاییارو ذوق زده میکنی.یه روز بوی تو تو مسجد کوچیک محلمون حس میشه.

نمیخوام گلایه کنم چون اصلا دل و دماغ این کارو ندارم. ولی به ما خیلی سخت میگذره.سخت نیس که ناز هر نازیبایی رو کشیدن و پای هر علف هرزه ای جوی عمر بستن؟؟؟ سخت نیس تنها راه گریه که از گلوی ما میگذشت , به فرمان بغض بسته باشه, آخه چقد تنهایی, چقد دلتنگی, چقد جمعه های دلگیر؟؟؟

حالا میخوام از حال خودمون بگم. اقبال گم شده است. همه آبناکندو بی طعمو بی بو.همه شدن معجزه بخت و شانس و میپرستن. اینم جدن بگم که مرگ خیلی خوش سلیقه شده. نمی دونی چه نازی میکنه.

همیشه دیر از عجل میرسه و زودتر از آرزوها. تو شهری که ما زندگی میکنیم , بچه هارو از رو لباساشون میشناسنو جوونارو از رو خیابونایی که از اون بالا و پایین میشن. اینجا همه رو عکست آگهی تبلیغاتی میچسبونن. دیوارای شهر شدن برگای یه کتاب: خود آموز خود کشی. من ندیدم فیلمی که زنگ اون رو برای تو یا حتی برای من به صدا در بیارن . اینجا همه در جنب و جوشن که تورو فراموش کنن. بازم نمی خوای بیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداحافظ تا نامه ای دیگه تا سلامو گریه ای دیگه.

 

خواستم از سفرای خوبی که تو این چن وقته داشتم بگم. اونایی که با دوستام رفتم و اونایی که با خوانوادم رفتم. زیادی بهم خوش گذشت جاتون خالی. ولی الان خیلی دل ترانه گرفته همون ترانه که همیشه میخنده. نمیدونم چرا این شهر انقد کوچیکه. خیلی کوچیک تر از بغض منه. حالم که بهتر شد یه چیز خوشگل مینویسم. من هنوزم همه دوستامو دوست دارم. حتی اونایی که از دستشون دادم. حتی...

دوستای بلاگفایی باور کنید به همتون سر زدم ولی کامنتام ثبت نشد.به همتون.باور کنیییییییید.


 
comment نظرات ()